تبليغاتX
دروازه ی بهشت

دروازه ی بهشت

تیر چراغ برق

حدود 1 یا 2 سال پیش مسیر منتهی به خونه رو که پیاده روی می کردم زیر بعضی تیرچراغ برق ها که رد می شدم... بعضیاشون به محض اینکه زیرشون می رسیدم خاموش یا روشن می شدن، و من اینا رو نشونه می دونستم.
مثلا اگه اون روز فکری تو ذهنم بود یا می خواستم کاری انجام بدم، اگه روشن می شد به خودم می گفتم فکر که تو ذهنمه یا کاری که می خوام انجام بدم درسته و اگه خاموش می شد برعکس...!
و حتی سر یک تصمیم مهم هم بهم امید داد حدود 1 سال و نیم پیش و  نشد و ضربه سختی خوردم...!
:::::
خیلی وقت بود اتفاق نیفتاده بود.. از حدود 2 هفته پیش تا الان... 5 تا تیرچراغ برق مونده به در خونه(همبن تیرچراغ خاص) خیلی روشن خاموش میشه...!! و من هنوز فکر می کنم کارایی که توی روز انجام میدم بی تاثیر توی خاموش و روشن شدن این نور نیست..!
::::::
مورد اخیر:
همین امشب داشتم بهش نزدیک می شدم..تو ذهنم گفتم اگه الان باز خاموش بشه، دیگه یقین میارم حتما به فکرهای روزانه ام ربط داره(و خیلی کم احتمال میدادم خاموش بشه).... ولی شد..!!! 
و من همی جامه بدریدم و سر به بیابان گذاشتم..!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/03/01ساعت 0 AM  توسط رضا عنصرسیار  | 

مادر

بیاد میارم شبی رو که دکترا منو از و جدا کردن...
شبی که برای اولین بار ظرافت دستات رو روی گونه های کوچیکم حس کردم...
می خواستم بگم... اما نمی تونستم..
بیاد میارم اون شبهایی رو که با اصرار من برام کتاب می خوندی... ون فقط به صدات گوش می کردم... به من گفتی چند بار این کتاب رو برات بخونم؟؟ مگه ازش خسته نمی شی..!؟
و تنی دونستی که من از صدای تو هست که خسته نمی شم... و فقط به اون گوش می کنم...
... بیاد میارم اون روزایی که سر جلسه امتحان یه چیزایی یهو یادم میومد و می دونم که نتیجه دعاهایی تو بوده...
بیاد میارم اون روزایی که من داد می زدم و تو ...
چقدر از تو دورم...
چرا باید ابراز احساسات رو فقط توی فیلم ها ببینیم...
چرا بوسیدن رو.... در آغوش گرفتن رو... اینقدر کم تجربه می کنیم...
اون موقع که کوچیک بودیم چقدر همدیگه رو بغل می گرفتیم...
چقدر صمیمی بودیم با هم...
اون روزا می خواستم بگم دوستت دارم .. انا کوچک بودم .. و نمی تونستم حرف بزنم...
حالا هم که بزرگ شدم...
چرا بعضی ها خجالت می کشن از ابراز این حس زیبا...!!
...........................................
ای فانوس زندگی ام...
ای سراب غم هایم...
دوستت دارم مادر...!
               
                                                                              رضا-- 13/3/1389--روز مادر
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/24ساعت 2 AM  توسط رضا عنصرسیار  | 

دیدار مجدد

 دیدار مجدد دوستان بعد از مدتی طولانی تو رو به این فکر فرو می بره که تغییرات رو نسبت به دفعه قبل هر چه قدر هم که زمانی طولانی بینش باشه بررسی کنی...

که تغییراتی که اونا کردن بیشتره یا تفاوت های تو نسبت به قبل...

و چه حس بدی داره زمانی که خودت رو در مقایسه با اونها درجا فرض کنی... تغییراتت رو صفر در نظر بگیری...

با دیدن بعضی هاشون به خاطر بی عرضگی خودت، خودت رو سرزنش کنی...

البته فقط بعضی ها، بعضی دیگه حتی اگه پس رفت هم کنی باز خودت رو بالاتر از اونا می بینی... یه سر و گردن..!!

......................................................

پ.ن: و خلاصه حاصل دیدار ما همین افکار بود...

                                                                                                  دیدار با دوستان - 91/1/1

+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/01ساعت 11 PM  توسط رضا عنصرسیار  | 

untitled

هوا سرد است...
برف است...
بوران است در خانه ...
نامه هایم را... نامه هایی که پس فرستادی را، یکی یکی درون شومینه می ریزم...
شعله آتش قهقهه می زند...

کـــاش تو هم مثل آتش انزژی و گرمای کلماتم را درک کرده بودی...!!!   


                                                                                در حال قدم زدن - 21:45  ---  2/1/91

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/17ساعت 10 PM  توسط رضا عنصرسیار  | 

untitled

ای ستارگان درخشان، من امشب به اعتماد شما می خوابم...!

مبادا نیمه شب مرا ترک کنید...

مبادا سحرگاهان مرا از یاد ببرید...

فردا که شما نیستید،

چگونه با خورشید روبرو شوم...!!!؟

                   

                                                            6/8/1389 --- ساعت 2:15 بامداد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/28ساعت 2 AM  توسط رضا عنصرسیار  | 

بیرون آمدن از کما...بعد از 7 ماه

علی رغم نظر پزشکان مبنی بر مرگ مغزی شدن، بعد از 7 ماه دوباره به سطح هوشیاری نسبتا قابل قبولی برگشتم...!

بعد از نزدیک به هفت ماه تصمیم گرفتم دوباره بنوسیم...

اما این بار بدون فکر قبلی..!!

بدون نوشته قبلی...!!   و  این تصمیمم خوشبختانه با یه اتفاق خوب هم زمان شده خوب و خوشحال کننده ای دارم...!

اون اتفاق خوب جملاتی هستند که در ادامه مینویسم...!!

..::..

سرزمین من فرهنگ کهن و غنی دارد که زیر بار غبار سنگین سیاست مخفی شده است.

جایزه ام را به مردمم تقدیم میکنم. مردمی که مخالف خشونت هستند و با تمدن ها و فرهنگ های دیگر سر سازگاری دارند.

                                                                              اصغر فرهادی-اسکار 2012

......................................................................................................................

پ.ن: نمی دونم به غیر کسایی که احتمال داره خودم بهشون خبر بدم... چه کسی بعد از 7 ماه و بدون اطلاع رسانی به اینجا سر می زنه...

سخت منتظر شناخت اون دوست باوفا هستم...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/09ساعت 11 PM  توسط رضا عنصرسیار  | 

آیا باید مرگ مغزی وبلاگ نویسی را باور کرد..!!؟

همین طور که از پست های قبلی مشخصه. عادت ندارم به این شکل بنویسم.. معمولا متن های کوتاهی از خودم رو مذارم..

مدت ها بود موضوعی ذهنم رو مشغول کرده بود... یکی دو روز پیش پیغامی رو در یاهو مسنجر از دوستی که خودش هم دیگه فعالیتی وبلاگ نویسی زیادی نداره دریافت کردم(انشاالله که خودش هم این پست رو میخونه)...ضفیه رو به فال نیک گرفتم و حس کردم لازمه در حال حاضر که کمی سرم خلوت شده این موضوع رو که مدتهاست ذهنم رو مشغول کرده مطرح کنم..! 

قصد زیاده گویی ندارم...... فقط من باب تلنگر...!

4 سال پیش رو یادمه ..زمانی که با پدیده ای به نام وبلاگ نویسی آشنا شدم، و طی مدتی راهم رو در دنیای مجازی شناختم و وبلاگم به فتوبلاگ تغییر کاربری داد و بعد این وبلاگ و پیدا کردن جمعی به اسم وبلاگ نویسان بوشهر و دوستانی و البته کسانی که با هم هم عقیده نبودیم... ...

خب توی این مدت یه سری کارها و جشن ها انجام شد... یه سری وعده ها.. که باعث میشد خیال کنم اینجا و این جمع جایی هست که میشه توی اون به یک سری اهداف رسید...جمعی که به دلایل پیش پا افتاده نظیر دعواها و مشکلات شخصی افرادی خاص، بچگانه رفتار کردن تعداد کمی از افراد، از خود گذشتگی نکردن ها، جمع های خصوصی و امثال این از بین رفت.. و من که فکر می کردم وارد یک جمع فرهیخته از اجتماع شدم و میتونم به فعالیت های فرهنگی ادامه بدم در عین این که دوستان خوبی هم بدست خواهم آورد، خیلی زود متوجه شدم اشتباه میکردم...!

  کاری به این حرفها ندارم.. نیومدم خاطره تعریف کنم، بلکه موضوع صحبتم خود "وبلاگ نویسی" و روی صحبتم با شماست.

طی چند سال اخیر و با رایج شدن و رشد قارچ گونه حضور افراد در شبکه های اجتماعی، وبلاگ نویسی تقریبا از بین رفت و این موضوع رو در 1 سال اخیر که خودم هم عضو این شبکه(ف.ب) شدم بیشتر حس کردم..

و حتی این سایت www.bushehrws.com (که حمتون میشناسیدش)هم که توی سالیان پیش اولین سایتی بود که چک میکردم دیگه الان فقط پر شده از به روزرسانی های خبری..!!

طبیعی هست که حضور در شبکه های اجتماعی چندین برابر ارتباط ها رو آسان تر و همچنین سریع تر کرده و خب گریزی هم ازش نیست...باید همگام با جهان پیش رفت برای دریافت اطلاعات... و شخصا هم نه تنها حضور در این شبکه ها رو اشتباه نمی دونم...بلکه همان طور که گفتم معتقدم برای عقب نیفتادن از جهان اطلاعات باید از تکنولوژی های جدید مطابق با فرهنگ، نیاز و... استفاده کرد.!

بله درسته راه سریع تر و.... تری هست ولی نباید جای حضور متقکرانه در وبلاگ ها و مطرح کردن مسائل مختلف رو بگیره..!

شخصا گاهی بود که حوصله خواندن مطالب علمی و یا سوالهایی که توی وبلاگ هامون میذاشتیم رو نداشتم.. میرفتم سراغ وبلاگ هایی که فقط خاطره نویسی بود و یا بعضا روز نوشت...! ولی اینگونه نوشتن هم دیگه نیست..!

الان تمام وبلاگ هایی که زمانی برای ارتباط با هم و آگاه شدن از عقاید هم و صحبت و تبادل نظر از اونها استفاده می کردیم، فقط یک آدرس اینترنتی رو اشغال کردن...درست مثل یه بیمار مرگ مغزی که فقط یک تخت بیمارستان رو اشغال میکنه...!!!

البته به غیر از تعداد اندکی خاص

گاهی اینجا میام و یه چیزی میذارم که فقط نشون بدم اینجا هنوز زندس...و به سرنوشت خیلی از وبلاگ های دیگه دچار نشده... میام مینوسیم که فقط بگم فراموش نکردم اینجا رو..! ولی این یادآوری فقط برای خودمه چون حتی تعداد کامنت ها هم نشون میده دیگه مثل اونموقع ها نیست.! و خیلیا ها دیگه مثا اونموقع فکر نمی کنند..!!!

من علاقه مندم دوباره وبلاگ نویسی احیا بشه.. هر چند یقینا مثل اون زمانها نمیشه ولی میشه خاطراتش رو زنده کرد..!

نظر شما چیه؟

آیا باید مرگ مغزی وبلاگ نویسی را باور کرد..!!؟

............................................................

پ.ن.1: چون میدونم خوانندگان در ف.ب بیشتر هستند، این متن رو اونجا هم مذارم... چون یقین دارم تعداد کامنت هایی که اونجا دریافت میکنم بیشتر از اینجاست.!

پ.ن.2: خیلی خودمونی موضوع رو مطرح کردم....امیدوارم بتونه کمکی بکنه.!!

پ.ن.3: تو فاصله ای که این متن رو مینوشتم چندتا وب رو سر زدم، دیدم بعضیاشون هنوز سر پا هستن..!

فقط چون به من سر نمی زدن و توی بروز رسانی اعلام  نمی شد، من خبر نداشتم ..!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/05/22ساعت 2 AM  توسط رضا عنصرسیار  |