![]() |
![]() |
|
|
خوابم... بیدارم... نگاهم به سقف دوخته شده... در سرم شوری برپاست... ساعت یک ربع مانده به عاشقی.... حضور تو نزدیک است... صدای دلخراش سکوت شب ازارم می دهد... ولی نه به اندازه ی انتظار کشیدن برای تو... سرم از محبت خالی ست... قلبم، می کوشد سرم را بیدار کند... ولی افسوس... چه کنم که در دنیای امروز قلب در مقابل سر هیچ گاه پیروز نخواهد شد... و اما...
بیدارت می کنم.... به امید پیروزی... |
|
احساس می کنم این همه سال است که بیهوده زندگی کرده ام.
احساس می کنم انتظارات خدا ، خودم و دیگران را براورده نکرده ام. احساس می کنم مقصرم... بغض در گلویم منتظر فرمان است. احساس تنهایی می کنم خیلی. حرفهایم را به که بگویم. چقدر تنهایم. چقدر از خدا دورم. چقدر گناه کارم!!! این یه زخم کهنست. هر بار که این حالت بهم دست می ده یه جوری روشو می پوشونم ولی هر بار بزرگ تر می شه!!! حالا دیگه این کار هم جواب نمی ده. میگن شکست مقدمه ی پیروزیه!!! ولی حالا اگه قبل از پیروزی دوباره شکست بخوری اونوقت چی؟؟؟ کسی تا حالا به این موضوع فکر کرده؟!!!!! احساس می کنم بیهوده ام. نمی خوام از این جهان فقط خوردن ، خوابیدن و خندیدنش رو بفهمم. نمی خوام بیهوده زندگی کنم. نمی خوام یه تیکه گوشت و پوست باشم که بعد از چند سال فرسوده می شه و از بین می ره. نمی خوام تو لحظه ی مرگ غصه ی زندگی خودم و غبطه ی زندگی دیگران رو بخورم. همچنان ناامیدانه امیدوارم... |
|
زمان خیلی از چیزها رو عوض می کنه، زمین - کهکشهان و ...
و مهمتر از همه انسان ها رو ... نمی دونم شاید به خاطر همینه که انسان ها هم تلافیش رو سر جهان و طبیعت پیرامون در میارن... جهان روز به روز بی نظم تر می شه. یعنی انسان ها با کارهایی که انجام می دن، بی نظم تر می کنن جهان رو هر روز. از نظر علمی بررسی می کنیم. و اما در مورد انسان ها: این افزایش در انسان ها خطرناکه و باید کنترل بشه... ما هر چه به سمت کمال پیش می رویم ، در جهت این افزایش عمل می کنیم... یعنی وقتی دچار روزمرگی می شن ، اون وقته که تو رو درک نمی کنن و یا مسخرت می کنن و یا به جایی می رسه که می گن طرف دیوونس!!! ولی دیگه برای تو حرفهاشون مهم نیست... اون موقع چیزی که برات مهمه فقط خودتی و خودت. و این موضوع اون قدر پیش می ره و آنتروپی ذهنت اونقدر زیاد می شه که دیگه علم شیمی هم جوابی براش نداره... .......................................................................................... پ.ن : فیلم خانم مژده غضنفری خوب بود..(فقط حیف که راضی نشد شام بده :دی) و همچنین... لذت بردیم از دور هم بودن... شب خوبی بود در کنار دوستان وبلاگ نویس... جایی دوستایی که نیومدن خالی...
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
ساکن بوشهر....
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم مهر 1388 هفته دوم مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته دوم شهریور 1388 |
| پیوندها |
|
سراب آبی رفت نوذری ساکت تر از سکوت فیلم و رویا آسمان ستاره Respina |
|
RSS
|